ماه به محاق می رود.

ماه به محاق می رود.

ماه به محاق می رود.
نوشته ی سعید سروش
۹۵/ ۴/۴
سلب تابعیت شدی چونان طفلی که از آغوش مهرجوش مادر وا ماند. از مروارید خلیج فارس نفی بلد شدی. از آن جزیره ی کوچک، از سرزمین بیابانی نخل و شرجی که زادبوم تو بود. خانه ی پر از خاطره ی اجدادی ات را پادشاه منامه از تو گرفته است. تنها به حکم آن که پادشاه است و جبار و بر مال و جان مردم، چیره و مسلط. آخر، تو هم گناهی نابخشودنی داشتی شیخ؛ بوی خوش بهار می دادی. بوی تند و مهیج گل رز. عطر دیرپای رزهای سرخ آتشین رخ با تو همراه است. شمیم روح گشای بهار را از شمال آفریقا به این سو سوق داده بودی. بادهای فرحبخش مدیترانه به هوای تو بوی بهار عربی را به منامه می رساندند. میدان لؤلؤ که یادت هست شیخ، آن تندیس مرواریدِ نشسته بر شش بادبان بلند را. آن نماد رهایی که حمَد در یک صبح سحرگاه به زیر کشید تا آزادی را، این لعبت خوش منظر وسوسه انگیز را به بیهوده خیال خود به خاک نشانده باشد. چه تاریک فکر است ضحاک ناپاک بحرین. حمَد چقدر ساده و بد می فهمد.
نسیمی که در آن فصل، رایحه ی رهایی با خود می پراکند جزیره ی بحرین را در بین گرفته بود. جوانه های نجات، شن های جزیره را پس می زدند. شکوفه دادی و به بار نشستی اگر چه سخت، اگر چه دیر و کهنسال. به خیابان آمدی که خلاصی بجویی. از جبر و از جوری که جلاد تیغ در دستِ جزیره روا داشته بود. هراسی از حبس و حصر نداشتی، حتی از گرمی گلوله های سربی هم. که داغ و درفش صدراعظم خلیفه نیز پیش از این بر تو کارساز نگشته نبود.
نگفتی که این الماس رهایی چند قیراط وزن دارد که برای آن باید جان به جلاد سپرد و تن به خاک تبدار و نمناک جزیره؟ راستی شیخ، چرا درخت آزادی در سرزمین گرم شما به جای آب با خون تازه و شورابه های اشک، خرم و شاداب می شود؟ چرا نهال آزادی نمی تواند در خاک بحرین خوب ریشه بدواند و سایه بگستراند؟ خاک مستعد نیست یا باغبان دل به درختان نبسته است؟
من باید برای دوشیزه ی قصیده سرای منامه نامه بنویسم. برای « آیات القُرمزیِ ». آیات، چقدر راحت و روان شعر می گوید. شاعر جنبش اعتراضی بحرین مثل سیمین ما بیانی دارد سخت پخته و دلنشین. کدام بحرینی هست که قصیده ی او را در کنار میدان لؤلؤ به خاطر نسپرده باشد:
لا نرید العیش فی قصرٍ و لا نهوى الرئاسه
نحنُ شعبٌ یقتل الذل و یغتال التعاسه
نحنُ شعبٌ یهدمُ الظلمَ بسلمٍ من أساسه
نحن شعبٌ لا نرید الشعب یبقى فی انتکاسه
آیات، باید بسراید، برای شب های مخوف بی مهتاب جزیره. برای نسل سوخته و نخل سوخته ی بحرین. برای دخترکان دربند و پسرانی که چون شتران بادیه با کارد و قمه نحر می شدند و سرخی زننده ی خون از چارسوی آنها مثل نهر، جاری بود. من برای آیات نامه می نویسم که بیشتر بسراید. از تهدید و تبعید بگوید. از حبس و حصر، ساز سخن را کوک نماید. و از تو، از شیخ قاسم که شیخ طریقت آزادی است و برای رهایی وطن، رنج فراوان به جان و تن خریده است بی هیچ واهمه ای. پس بسرای آیات، تا وقتی که ماه در خسوف است از سرودن باز نَایست سیدة الشعرا.

درباره نویسنده

ابراهیم میر آموزگار کلاس اول الف