سلطان وحوش دهر، شاهین

سلطان وحوش دهر، شاهین
  • جناب سعید سروش بسیار کم به شعر پرداخته است. این مثنوی را بر اساس یک داستان کوتاه سروده است که واقعا زیباست. البته استاد خانلری نیز با همین مفهوم مثنوی زیبای عقاب را سروده است.
  • شاهین

    در بین پرندگان هامون
    نقلی ست به این قریب و مضمون
    از روز بزرگ آفرینش
    آغاز حیات و گاه زایش
    آنگاه که چرخ زندگی بخش
    می داده به آفریدگان نقش
    بر حسب درایت و تفاخر
    هشیاری و جرأت و تدبر
    شاهین، شرف پرندگان گشت
    سلطان زمین و آسمان گشت
    تاج سبلان، شکوه الوند
    در محتشمی نداشت مانند
    می کرد به زیر سقف آبی
    دنیا به فدای کامیابی
    در جست و جوی بزرگی نام
    می خواست بگیرد از جهان کام
    افراشته می گرفت سر را
    تا سر بدهد به دردسر را
    ورزیده ی رزم تن به تن بود
    مغرور به نیزه ی دهن بود
    وقتی به شکار راه می برد
    انگار شراب کهنه می خورد
    از پشت سرش ظهور می کرد
    چشمان شکار کور می کرد
    تا تیغ به چشم او نمی کاشت
    چشم از پی صید برنمی داشت
    از پنجه ی پا دلیر می شد
    در جنگ و گریز، شیر می شد
    چون میل به هر چه خواست می کرد
    مو بر تن بره راست می کرد
    از صبح سپیده تا سیاهی
    مشغول شکار مرغ و ماهی
    بازی ده باز و بحری و قوش
    آهو به هوا کشید و خرگوش
    صولت شکن پرنده و دام
    چون که هنرش به نیک فرجام،
    آورد، عزیز و محترم گشت
    شهره به سخاوت و کرم گشت
    در هر هنری تمام گردید
    محبوبه ی خاص و عام گردید
    گفتند به وصف حال شاهین:
    افسونگری طبیعت است این
    زیبایی قله، فخر صحراست
    آرایش دشت و کوه، آراست
    چون بال ز بال باز می کرد
    بر هیبت کوه، ناز می کرد
    آن چتر بزرگ قهوه ای رنگ
    با باد ملایمی هماهنگ،
    می کرد و به اوج بال می زد
    پر در سفر خیال می زد
    از اوج، نگاه تیزبین داشت
    دنیا همه زیر آن نگین داشت
    گردنکش و سرفراز و مغرور
    از هر چه صفات زشت و بد دور
    از طبع بلند ارجمندی
    سُکنا نگرفته جز بلندی
    می رفت به اوج آسمان ها
    وامانده به کار او دهان ها
    با چشم شراب خورده ی مست
    گاهی به عقاب راه می بست!
    با پنجه ی تیز آهنین چنگ
    آهوبره می گرفت در تنگ!
    از جنگل و کوه، باج می خواست
    از شیر ژیان خراج می خواست!
    سنگین سر و شاهوار می زیست
    عمری همه با وقار می زیست
    با آنکه جهان به زیر پَر داشت
    یک دغدغه ی بزرگتر داشت
    با آن همه آرزو و آمال
    عمرش نشود فزون به سی سال
    کوتاهی عمر در بر شاه
    دردی ست بزرگ و سخت، جانکاه
    از صولت خسروانی اش کم
    عمری که در او کند فراهم،
    اسباب نشاط و شادمانی
    در سال به سال زندگانی!
    با آن همه شادی و شکرخند
    سلطان وحوش، آرزومند،
    گردید که عمر دیر یابد
    بهروزی بی نظیر یابد
    از باد صبا شنید آن روز
    کاین دغدغه ی بزرگ جانسوز
    افسانه ی دشت و باغ باشد
    رازی ست که با کلاغ باشد
    تا راز کلاغ آورد دست

    رفت و به کلاغ قصه پیوست
    چندین شب و روز همره او
    از این سوی دشت رفت آن سو
    تا راز بزرگ فاش گردد
    خود نیز از این قماش گردد،
    کنکاش به کار همسفر داشت
    یک نکته ز چشم، دور نگذاشت
    با همسفرش رفیق می شد
    در سیرت او دقیق می شد
    از راه صبوری و مدارا
    آن هم به طریق آشکارا،
    رفتار کلاغ را رصد کرد
    نفرین به کلاغ های بد کرد
    زیرا که کلاغ شوم بد رنگ
    می زد به دل زباله ها چنگ
    از لای و لجن خوراک می خورد
    مردار به کام خویش می بُرد
    پس مانده ی دیگران به لذت
    می خورد کلاغ پست فطرت
    از کار کلاغ زشت آواز
    از پرده برون فتاد آن راز

    دانست به این طریق و منوال

    عمرش برسد قریب صد سال
    شاهین که شکارش اژدها بود
    اسطوره ی کوه و دشت ها بود،
    برگشت و به خود نظاره می کرد
    می گفت به خویش و چاره می کرد:
    شاهین که شکوه کوه و صحراست
    شاهین که دلش به قدر دریاست
    شاهین شجاع دور پرواز
    سلطان عقاب و بَحری و باز
    آن رفته شکار کبک و دراج
    صحرا صحرا نموده تاراج
    استاد شکار مرغ و ماهی
    لایق نبود به این تباهی
    گر عمر به این روال باشد
    بهتر که مرا محال باشد
    این دون صفتی، پلید خواری
    دورست ز شأن شهریاری
    عمر ار چه رسد حدود صد سال
    وقتی که چنین شود لجن مال،
    از طبع بلند من به دور است
    والاگُهرم چرا شوم پست؟
    خفّت بشوم به جان خریدار
    مردار خورم شبیه کفتار،
    تا عمر کلاغ شوم یابم؟
    ننگ همه مرز و بوم یابم؟
    در شور شباب اگر بمیرم
    حاشا که چنین طریق گیرم
    تُف کرد به این سخیف آیین
    سلطان وحوش دهر، شاهین.
    سعید سروش
    زمستان نود و دو

درباره نویسنده

ابراهیم میر آموزگار کلاس اول الف